مژده مژده
كه بايد آماده شد ، بايد كولبار ظلم و ستيز را ببنديم و عزم سفر به ديار عدل و مهر كنيم ،مژده كه نسيم خبر خوش ميدهد و آهنگ ظهور را مينوازد ، بلبلان نغمه وصل سر ميدهند آري نغمه ي وصل ، مژده كه بقيه الله روحي فداه گام بر عرش آسمان ميگذارد بايد خاك پايش را سرمه ي چشمان بي رمقمان كنيم ،موج ها دست در دست يكديگر از شوق وصال خود را بر ساحل سنگي ميكوبند ، درختان سر به فلك كشيده خرقه ي نو به تن ميكنند ،گل ها خندان رو به آفتاب آمدن نرگس را خبر ميدهند منتظرم تا به محض آمدنت درد و دل كنم از سختي فراق و درد و انتظار برايت سخن بگويم از نبودن ها و بودن ها از ظلم و ستم و تاريكي و خفقان ! از برگهاي زرد درختان كه نا اميد خود را بر زمين مي افكندند تا ديگر نباشند و شاهد نباشند...! از رنگ نيلي آسمان كه به كبودي نمايان ميشد ! از رنگ خورشيد كه بي فروغ بود هميشه پشت ابرها گوشه نشين و منزوي. . . .!ازپرندگان كه نغمه شان فقط درد بود و درد و درد .... از گل ها كه گلبرگ هايشان را يكي يكي فدا ميكردند ! از رود ها كه از به هم پيوستن ميهراسيدند ، از باران كه از باريدن مي ترسيد ديگر مظهر پاكي نبود! از برف كه ديگر نبود! از قلم ها كه جز انتظار چيزي نمي نوشت ! از ستارگان كم نور كه در گوشه اي دور افتاده از آسمان تاريك و سياه شب به سوي نابودي ميرفتند و سو سو مي زدند ! از ماه ، از ماه كه روز به روز هلال تر ميشد انگار ميخواست از صفحه ي آسمان محو شود ! از رنگين كمان كه با باران قهر بود كه يا رنگين كمان بود يا باران ! آري با هم نبودند .....از زورق تنهايي من كه شكسته بود و در حال غرق شدن در اقيانوس نابودي ! از دلهاي شكسته از بي عدالتي و بي مروتي ! از چشمان پر از انتظار غرق اشك پاي سجاده هاي عشق و دست هاي رو به آسمان كه ديگر داشت از خستگي مي افتاد ... ! از ندبه هاي پر شور و خروش كه زجه ميزد بيا ! از نرگس هايي كه صبح هاي آدينه به عشق تو دسته مي شد و در گلدان هاي زرين به نماد تو به نمايش گذاشته مي شد ! از ذكر ها و دعا هاي آهسته و نجواهاي غريب و از سكوت هاي مظلوم شكست خورده ! از توسل هايي كه يكي يكي قسم ميدادند گواهان و خاندان پاك نبوت و طهارت را براي ظهور نو گل باغ معرفت ! از صلوات هايي كه نذر آمدنت مي شد و يكي يكي به اسم دانه هاي تسبيح سند ميخورد! نه ، نه ديگر نميگويم چون همه را ميداني چون هستي چون مي بيني ........
اگر آمدي فقط مي ايستم و نگاهت ميكنم قدر يك عمر نديدنت نگاهت ميكنم فقط نگاهت ميكنم تا سير شوم تا لبريز شوم تا هلاك شوم تا به خاطر ديدن چهره ي نورانيت جان ببازم تا چشمانم ديگر نبيند هيچ چيز و هيچ كس را جز تو و يا نه، وقتي آمدي فقط فرياد مي كشم قدر فاصله ي ماه و خورشيد فقط فرياد ميكشم قدر فاصله ي كران تا كران آسمان فرياد مي كشم و يا نه به شوق آمدنت تا آخر كهكشان شيري را با پاي برهنه ميدوم و تمامي افلاكيان و عرشيان و زمينيان و خاكيان را مژده مي دهم كه دور دانه ي ياس آمد كه نور چشممان آمد كه مهدي سرورمان آمد و يا نه وقتي آمدي دلهاي سوخته از فراقت را جمع ميكنم و آتشي فروزان ميسازم تا بسوزاند تمامي آن دلهايي كه آمدنت را به سخره مي گرفتندو يا نه وقتي آمدي ميكده اي ميسازم جامش تو، مي اش تو ، پيمانه اش تو، مستي اش تو ، زندگيم تو ، همه چيزم تو، همه چيزم تو، همه چيزم تو............
وقتي آمدي به شوق آمدنت ميميرم ، ميميرم و ميميرم
ديوار كعبه منتظر است تكيه گاه شانه هاي استوارت شود تا نداي انا بقيه الله خير لكم ان كنتم مومنين را در سايه سارش سر دهي






