تبليغاتX
قلب های منتظر
شاید این جمعه بیاید شاید ..... پرده از چهره گشاید شاید !!!!!

به امید جمعه ای که در تقویم ها بنویسند 

تعطیل: ظهور امام زمان (عج)

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 15:56 توسط فاطمه نصیری |

فقط با تو درد دل می کنم ، آقا !

ای کاش می آمدی ، ای کاش می آمدی ......

آقای من، اینجا دیگر حیا و شرم معنایی ندارد ، هر روز از تعداد قلب های منتظرت کم می شود ، امروز ناخنهای رنگ خون گرفته ، حنجره ی عفت را می فشارند و روح ها را می خراشند و لطمه به عاطفه ها می زنند .

امروز پاهای برهنه راه شوم را می پیمایند ، هنگامی که باد موهای بر پیشانی ریخته را می پراکند تازیانه ای بر صورت عصمت میزند . صدا های نازک و تغیر یافته اصیل ترین عشق را پای دار بی گناهی می برد و خود را به عشق اصلی معنی می کند و دل را می فریبد .

مردم اینجا سفیدی دلشان را با سیاهی چشمانشان عوض می کنند و شرم و حیا را به سر زمین گذشتگان ، به سر زمین متحجرین تبعید می کنند . با متصل شدن به پیچک انحراف به سوی فنا شدن پیش می روند دریغ از یک لحظه تفکر که به کجا چنین شتابان ؟

بیا به مشهدالوجدان، به مشهد الحیا ،به مشهد الشرم قدم بگذاریم و خاک آن را سرمه ی چشممان کنیم و دل را به نام آن جلا بخشیم . بیا التماس دعا را جایگزین التماس نگاه کنیم .

آنجا که عمه سادات بانو زینب (س) حجاب صوت می گیرد ! بیا حجاب چشم ، حجاب دست ، حجاب صوت و حجاب دل را تجربه کنیم .

از کدام سو می آیی ؟ از شرق یا غرب ؟ از شمال یا جنوب ؟ از هر کجا می آیی مهم نیست . از هر کجا آمده ای بدان که افق زمین و آسمان و همه ی وادی های جنون و شیفتگی و عشق همین جاست جایی که آسمان با همه ی جبروتش پای خاک را بوسه می زند . چرا که این صحاری غنوده در حریر سکوت ، که امروز همبستر مویه بادهای پریشان شده است در روزگارانی نه چندان دور افتخار تحمل گامهای راد مردانی را داشته است که چشمه های جوشان عشق را از بلندای روح بی قرار خویش بر آن جاری و زلال معرفت جانهایشان کام تشنه ی این صحرا را سیراب ساختند .

هنوز می توان از لابلای سکوت انباشته ی این دشت رسا ترین فریاد هستی را شنید ، صدای عشق و دلدادگی و حضور را . هنوز می توان از حافظه ی آرام این فضا صدای تپش ایثار و دلدادگی را شنید .

دنیا سخت تاریک است آیا فانوسی با خود آورده ای ؟ آیا کولباری برای بردن این همه حقیقت بر دوش گرفته ای ؟ تو در برابر همه ی این ها مسئولی ای انسان . هم در برابر تاریکی های زشت امروز و هم در برابر روشنی های زیبای دیروز . هم در برابر عهد شکنی هایت با امام زمانت امروز و هم در برابر وفای به عهد شهیدان با امام زمانشان دیروز ........ تو مسئولی ...

عطر حضورش فضای جهان را معطر نموده ، و نور وجودش زمین و آسمان را فرا گرفته است . و اینک اوست که با مهری پدرانه تو را به سوی خویش می خواند .

باز هم میهمان او شو....

                                                             

                 عمری است که از حضور او جا ماندیم

                                                                    در غربت سرد خویش تنها ماندیم

                   او منتظر است تا که ما برگردیم

                                                                      مائیم که در غیبت کبری ماندیم

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 22:0 توسط فاطمه نصیری |

 

چند وقتی است بغضی غریب گلویم را می فشارد و نفس هایم را در تنگنا قرار داده ، چهره ام پریشان و قلبم فشرده ، از انتظاری طولانی .......

به دنبال تکیه گاهی کوچه پس کوچه های محزون و مهجور سردرگمی را طی می کنم و یک سایبان برای خستگی هایم جست و جو می کنم مانند تصویر بغض ابری شده ام که روزی فکر می کرد هیچ گاه نمی بارد اما ................ امروز بارید به اندازه ی تمام روزهای زندگیش بارید ....

هنوز حیرانم چه کسی زندگیم را به یغما برد ؟چه کسی ظلمت را جایگزین رنگین کمان قلب پاکم کرد ؟چه کسی خنده را از کلبه ی فقیرانه ام ربود؟ و چه کسی تبسمم را به کینه و نفرت فروخت ؟

خداوندا!!!

شاکرم نعمت هایت را ، ذاکرم صفاتت را، خاضعم عضمتت را، شاهدم جلالت را ،شکر خداییت را، ثنا جبروتت را و فاخرم بندگیت را ...

خداوندا!!! بزرگ مطلقی ، رحمان مطلقی، رحیم مطلقی، کبیر مطلقی

بزرگی کن ، رحمانی کن،رحیمی کن، کبیری کن .....

این اقاقیای شوریده حال پناهی جز تو ندارد کمکش کن گرچه آنطور که شایسته عبادت بودی عبادتت نکرد گرچه آنطور که شایسته سالاری بودی بندگیت را نکرد اما تو شایسته ی عفو کردنی.

ای الله من ظهور مولایم را بر ما ببخش این آرزوی شیرین را برما ببخش .

مولایم این اقاقیای خشکیده ات جرعه ای از هوای بارانیت را می طلبد ، جرعه ای از مهربانی های بی دریغت را خواهان است ، این اقاقیا به گدایی آمده مولایم علی هیچ گاه گدایی را از در خانه اش رد نکرد تو نیز این مسکین بی چیز را بپذیر .

مولایم این اقاقیا دستگیر می خواهد ، این اقاقیا نفس هایش به شماره افتاده ، این اقاقیا کمرش شکسته ، زندگیش نابود شده ، دنیای آمال هایش ویران و گلبرگ هایش پژمرده .حال آمده طراوت گلبرگ هایش را گدایی کند زانو زده و سر بر خاک بندگی نهاده و باز هم شکر می گوید شکر ...

مولا جان سینه ی تنگ من صبر این انتظار طولانی را ندارد فراخ کن سینه ام را فراخ کن

می دانم ،می دانم بی وفایی کردم ،می دانم به جای وفا ،جفا کردم اما من چشم امید به کرمت دوخته ام . و باز هم به دریای مواج عشق چشم میدوزم و تا آدینه ای دیگر منتظر می مانم و به عشق ظهورت بر ساقه ی خشکیده ام قد علم می کنم تا باغبان باغمان بیاید و هوای بوستانمان را از عطر مهر و ایمانش معطر سازد . تو نیز با من همگام باش تا از دیدن چهره ی ملکوتی یار پروانه شویم و گرد شمع جان بدهیم .  

 دیدن روی تو چشم دگری می خواهد

دلم از آتش مهرت شرری می خواهد

باید از هر دو جهان بی خبرش گردانی

هرکه از کوی وصالت اثری می خواهد

تا مگر تیر دعایم به اجابت برسد

ناله از سوز و نوایم اثری می خواهد

لب خندان تو را دیدن و لبخند زدن

چشم گریان ز گل پاک تری می خواهد...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 18:1 توسط فاطمه نصیری |

 

 

مهدی جان !مولای من                                                                                                  

امشب من و رازقی به عرش ملکوتی و کبریایی الله گام نهاده ایم، هر دو سجاده ی عشق گشودیم و دانه های تسبیح را برای سلامتی معشوقمان یکی یکی با ذکر(اللهم  عجل     لولیک الفرج )در بین انگشتانمان بازی میدادیم . 

 من و رازقی تا سحر با هم احیا گرفتیم و شب زنده داری می کردیم . 

 من اشک می ریختم و رازقی شبنم 

 من آه میکشیدم و رازقی رنج                                                                                  

 من دعا می کردم و رازقی ناله  

 ....و هنوز می گرییم و آه می کشیم و و دعا می کنیم وهنوز نا له و رنج از غفلت این بشریت از غفلت من ،تو ،و تمامی ضمایر شخصی (او،ما،انهاو.......)همه و همه چون از نادانی ما بود   که امروز باید حجتمان ، سرورمان،نورچشممان در پشت پرده های غفلت به سر برد .        

مولایم اگر نیایی ما به پیش تو خواهیم آمد سوار بر قایق بنا شده از خار و خاشاک درختان خمیده قامت ،بر اقیانوس خون های پر تالاطم و خروشان عاشقان حق و تا افق سرخ فام انتظار به دنبال تو خواهیم آمد

اگر هنوز هم شب ها به دور ستارگان آسمان تاریک خطی نقره ای میکشیم،اگر هنوز هم   قلم هایمان به نوشتن راسخ است ،اگر زیبایی یک گل بهاری را با تمام وجود حس می کنیم  ،به خاطر یک نفر است .....

اگر هر سال برای رسیدن پاییز انتظار می کشیم فقط برای دیدن پیراهن زرد و قرمز پاییز نیست ........  

اگر در حسرت گل های زیبای فصل بهار می سوزم حسرتم بهار بودن یا نبودن نیست...         من عاشقم و دوای درد عاشق دیدن چهره ی یار .

 مولایم ببخش که روسیاهیم باعث شده نبینمت اما در انتظار رویت و در انتظار آمدنت ثانیه   ثانیه ،لحظه شماری میکنم .بیا مهدی جان دلم تنگ است تنگ...     

 مولا جان یکی یکی تپش قلب های منتظر این عاشقان برای تو می تپد و با هر تپش از درد انتظار می سوزد و فریاد می کشد . امشب اشک دیدگانم زا با باران یکی کردم ،انگار ابر وجود من بود که بر ابرهای آسمان می بارید ،انگار گونه های من بود که به جای زمین خیس می شد و انگار قلب من شکست و صدای شکستن قلب کوچکم تا آسمان می رسید . دیگر جایی نیست برای ماندن روسیاهی چون من، دلم برای صدای ندای گفتن یا مهدی ادرکنی تنگ شده .

چه زیباست به خاطر تو زیستن ،برای تو ماندن و به پای تو مردن

در حسرت دیدار تو آواره ایم مهدی جان

                  

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 19:1 توسط فاطمه نصیری |

 کسی نیست که به شقایق بگوید چرا ریسمان بادبادک های ایمانت را به دست باد های هوی و هوس سپردی که تا ابلیس زوزه میگشند ؟

چرا چشم های منتظر و قلب عاشق و لب های دعاگوی سریازان امام عصر را در بوم نقاشی هایت ترسیم نکردی ؟

قلب من گواه است که در چشمان منتظرم فروغی دیگر موج خواهد زد و قلب عاشقم صدای پای معشوقه اش را خواهد شنید .

من قاصدک امید را روانه باد هایی می کنم که سراغ از تو می گیرند

ای مولایم یا صاحب الزمان تا آمدنت بر سکوی تجلی و امید و انتظار می ایستم که در آدینه ای دیگر خود حقیقت ندبه را جلوه کنی ما عاشقان به دنبال ریسمان محکم ایمانت و به دنبال کمالت ایمان را در سر زمین جاهلان رواج می دهیم

ای عشق من

چشمانم از آمدن تو سوال می کند  می گویم زمان ظهور نزدیک است

آسمان را نظاره کن شب و روز به دعا و نیایش می پردازد

درختان خمیده قامت به رکوع رفته اند

شاخه های درخت مو سر به فلک کشیده

حتی بوته توت فرنگی از انتظار سر بر خاک بندگی نهاده

آن طرف بوی گل های نرگس و اقاقیا و رز آنچنان هوا را معطر کرده که بوی گلاب روزهای جمعه در آن محو شده

همه منتظرند

پرده از چهره بگشا .................

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 20:9 توسط فاطمه نصیری |

مولایم یا صاحب الزمان

عطر معرفتت عالم بی پایه و اساس وجود بی وجودم را معطر ساخته ،چشمانم مملو ء از رنگ سبز قبایت و موهایم پریشان از سوزانی وجودت

من انتظار را باتمام وجود مزه می کنم ..........

منتظر بودن کاری است سخت دشوار و طاقت فرسا اما پایانی شیرین دارد

آن گاه که گامهایم برای رسیدن به مسجدت سخت بی اختیار شده بود و چشمانم خیره به گنبد پر امیدت درنقش و نگار های گنبد سر گردان بود ذهنم به دنبال تو می گشت و چشمانم تکه تکه از مسجد را جست و جو می کرد

 اما تو نبودی...........!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آقایم در محراب آرزو ها دلم شکست و صدای پای اشک را روی گونه هایم حس کردم صورتم خیس بود و لب هایم دعا گو ، دل کندن از محراب بس دشوار بود و من همچنان می گریستم

من معتقدم آمدی و دلم را آرام کردی وجودت را حس کردم آرامش خاصی به من دست داد ،سبکبال شدم انگار در آسمان ها سیر می کردم

اشک هایم را پاک کردی و آغوشت را برای حرف های ناگفته ی دلم باز کردی احساس کردم مرا با تمام مهربانی هایت در آغوش گرفته بودی آن گاه اشک هایم از دویدن ایستاد و چشمانم برقی از شادی زد و غنچه ی لبخند بر لبانم نقش بست  

قلب های منتظرمان را دریاب یا مولا

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:27 توسط فاطمه نصیری |

منتظرم بیایی تا سبدی از شکوفه ها و گل های یاس و میخک نثارت کنم و حلقه ای از گل های مریم بر گردنت بیاویزم .

هر روز به شوق دیدار چهره ات مسافت میان هفت آسمان را با پای پیاده طی میکنم و آن هنگام که به آمدنت فکر میکنم در پهنای آسمان نیلگون وصال هجر تو گم می شوم آسمانی که وسعتش تویی .

منتظر طلوع آدینه ای هستم که خورشید انوار مقدس و طلاییش را از ما دریغ کند و خورشید دیگر می آید با ندبه ای دیگر ....

از پنجره ی احساس غریبم به بیرون می نگرم و در حسرت پرندگان تیز پرواز هر شب به ستاره ها سر می زنم تا شاید تو را در میان رنگ نقره فام ماه در آیینه ها ببینم . گویا فقط من غمگینی غروب آسمان شب زمستانی بدون تو را درک می کنم .

اگر از من بپرسند آرزویت چیست خواهم گفت : دیدن تو

اگر از من بپرسند مقصودت چیست خواهم گفت : رفتن با تو

امشب بار سفر بسته ام تا به دیاری که تو فرمانروای آنی ییلاقی دو باره داشته باشم . آرزوی من ظهور تو ست یا مولا

می خواهم به دیار عاشقان تو بپیوندم  آن شهر که شقایق هایش به رنگ سرخ آتشین است

جایی که وسعت خدایی دارد و خدا سایه افکن رویا های خیالی در باغچه زندگیشان است . در میان کوه های فراخ و در نگارستان ادب

آرزوی خود را به موج های میسپرم که تا خدا قد می کشند . طلوع زندگیم با تو وغروب زندگیم با تو ختم می شود .

پس بیا ،بیا تا بند بند وجود م از هم گسسته شود و با تو سبکبال در آسمان های خیالی رویاها سیر کنم

در انتظار ابدی تو خواهم ماند ......

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 18:57 توسط فاطمه نصیری |

آسمان در خم ابروی تو محو در جمالت شده

و زمین همچون بندگان تو را می ستاید

 و مرغان برای تو ناله می کننند

 و شقایق به خاطر کمالت این چنین رنگ باخته

چرا انتظارمان را ........

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 11:44 توسط فاطمه نصیری |

آن جا که بیکران تو جاریست میروم

شهری که باغچه های آن

 پر از شقایق است

جایی که در وجود همه پیداست، عطر مهر

جایی که میشکند در نگاه شوق شمیم شعر

باید سفر کنم به شقایق به رازقی

آن جا که بهتر است باید سفر کنم

باید سفر کنم .................

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 19:45 توسط فاطمه نصیری |

آرزویم این است

نتراود اشک

در چشمان تو هرگز ،مگر از شوق زیاد

و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را می خواهد

و به لبخند تو از خویش رها می گیرد

و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد

آرزویم این است .......

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 11:38 توسط فاطمه نصیری |

ای زیباترین یاس بستان محمدی و ای گرانبها ترین در دریای معرفت

حال که بلبلان سر مست بر روی شاخه های بید رسیدن معشوقه ات را مژده میدهند تبریک آتشینم را که از وجودم سر چشمه می گیرد پذیرا باش

اینک که یگانه خالق هستی گیتار عشق را در روز میلاد محمدی می نوازد آهنگ طنین اندازش در عرش کبریایی غوغا به پا کرده حال که شقایق های وحشی آوای زیبای میلاد مهدی را سر می دهند  این پیغام را به بال پرستو های عاشق می نویسم و برایت می فرستم به امید روزی که میلادت را در حضور تو جشن گیریم

+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 12:42 توسط فاطمه نصیری |

می گویند که آب نرم است و سنگ سخت

اما در نرمی آب چیزی تسلیم نا پذیر است که سخت ترین سنگ  ها را می فرساید

در سختی سنگ چیزی تسلیم پذیر است که به نرمی آب تن در می دهد پس سختی را در آب پیدا کن و نرمی را در سنگ .....

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 23:51 توسط فاطمه نصیری |